تبليغاتX
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء
صفحه نخست
ایمیل مدیر
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء

 

                             

   یا علی و یا عظیم!  یا غفور و یا رحیم! انت الرب العظیم! .....

                          0000

 

 

     فرارسیدن ماه مبارک رمضان، ماه عبادت و بندگی بر عموم روزه داران مومن مبارک باد

 

می صبوح و شکر خواب صبحدم تا چند

 

به عذر نیم شبی کوش و گریه ی سحری

 

                               00   0      

                                                 

تفاوت خدای فیلسوفان و خدای پیامبران در این است که خدای پیامبران را

 

می توان به دعا خواند، اما درباره ی خدای فیلسوفان فقط باید جدال و

 

جنجال کرد. فیلسوفان همچون ریاضیدانانی که به حل معمایی ریاضی

 

مشغولند، گره از کار فروبسته ی خدا می گشایند، اما پیامبران همچون

 

عاشقانی که با معشوقی نازنین نرد عشق می بازند، سخن از لطف و

 

لطافت آن محبوب جمیل می گویند و دست مردم را در دستان نرم و

 

پرنوازش او می گذارند. آنکه حسین بن منصور حلاج می گفت که «معشوق

 

همه ناز باشد نه راز» حق می گفت. خداوند نه رازی است عقل ستیز، که

 

نازنینی است عشق پسند. و همین است راز پیامبران، بر خلاف فیلسوفان،

 

چنین مقبول خلایق افتاده اند و دل از خداجویان برده اند.

 

دعا و نیایش، قبل از آنکه ابزار زندگی باشند، ابراز بندگی اند و بیش از

 

آنکه خواهش تن را ادا کنند، حاجت دل را روا می کنند، و برتر از آنکه

 

 سفره نان را فراخی بخشند، گوهر جان را فربهی می دهند.

 

دعا فقط صحنه ی خواندن خدا نیست، که عرصه ی شناختن او هم هست؛

 

مونولو نیست، دیالوگ هم هست؛ سخن گفتنی دو سویه است و در این

 

مکالمه و مخاطبه است که هم انس حاصل می شود هم شناخت؛ هم پالایش

 

روح می شود، هم تقویت ایمان؛ هم دل خرسند می گردد، هم خرد. و چنین

 

آدمی به تمامیت خویش در محضر تمامیت طلب ربوبی حاضر می شود

 

ونه دستار، که سر را هم می بازد، و نه به اضطرار عاقلانه، که به اختیار

 

عاشقانه می شکند.

 

عشق چون وافی است وافی می خرد

 

در حریــف بی وفـــــــا می ننگرد

 

معشوق، همه ی وجود عاشق را از دل و جان و خرد می خرد و استیفا می

 

کند و این سودای خوش عاقبت در صحنه ی پرصفای دعا صورت می گیرد

 

که سیرابی سیرت و سریرت در اوست.

 

در دعا هم از نیاز عاشق سخن می رود، هم از ناز معشوق؛ هم از احتیاج

 

این، هم از اشتیاق او؛ هم از انس، هم از خوف؛ هم از محبت، هم از معرفت؛

 

هم از توبه و انابت، هم از کرم و اجابت؛ هم از حاجات معیشتی و زمینی،

 

هم از مطلوبات آرمانی و آسمانی؛ هم از تسلیم هم از تعلیم. و چیست جز

 

دعا که این همه نعمت وبرکات از دامان و آستین آن سخاوتمندانه فرو

 

ریزد و آن همه خدمات و حسنات که کریمانه از دست او برخیزد؟

 

در آن«مبارک سحرها و فرخنده شبها» که «آه سحرخیزان سوی گردون» و

 

«دعای شب خیزان در شکردهانان» درآویزد و «دعای گوشه نشینان بلا

 

بگرداند» و «راه خلوتگه خاص» را به سالکی بنمایند و او را از«شعشعه

 

پرتو ذات» بیخود کنند و«باده از جام تجلای صفات» بدهند، آیا می توانم

 

امید ببرم که«نسیم سحری بندگی» مرا بدان محبوب برساند«که فراموش

 

مکن وقت دعای سحرم»؟

                           استدعا دارم فقط منو دعا کنین                                       

                                        

 

نوشته شده توسط احمد فیاض در جمعه 31 شهریور1385
لينك مطلب

 
 
یاران چه غریبانه
 
رفتند از این خانه.....
 
مبادا روي لاله ها پا گذاريم
 
 
 

آن روزها اگر عاشق می شدیم، عاشق می شدیم!

چونان لیلی و مجنون، فرهاد و شیرین

آن روزها اگر لبخندی برلب بود خنجری

نهفته در مشت نبود

کینه و نیرنگ نبود!

یادش بخیر

چه زود با هم کوله بار عشقمان را بستیم

و عاشقانه، جبهه ها را مسافر شدیم

چشم ها را شستیم

جور دیگر دیدیم

همدیگر را در سبقت از یکدیگر

 

که چه عاشقانه بر روی مین می رفتیم!

چقدر شب ها در سنگرهایی که بوی باروت

 می داد خمیازه کشیدیم

چقدر به آوای ناخوش مسلسل ها دل زده بودیم

و چقدر فارغ از تمام وسوسه های دنیایی

برای طلوع صبح

زیر لب سرود آزادی زمزمه کردیم

راستی یادت می آید

عشق بازی قلبهای عاشق با عطر دل انگیز نماز

با چفیه های آغشته به خون

با شلمچه، دارخوین، جزیره مجنون!

آه!

چقدر به شهادت نزدیک بودیم و قدرش را

 ندانستیم!

چقدر به پرواز دل زده بودیم

چونان پرنده ای سبکبال

و چقدر بی نصیب و محروم کربلای

جبهه ها را وداع کردیم!

تنها خاطره ای

از بمب های شیمیایی که بوی جبهه ها را در وجودم زنده می کند

تنها ره آوردی از آن همه عشق و ایثار

مبادا روي لاله ها پا گذاريم

و بعد از آن

یک تخت برای یک مرد سرسخت

اتاقی متروک

و پرستاری که با لباس سفید رنگ گویی

 اجل هر روز به بالینم می آید

تنها و بی کس به آنها که از ما نردبان ترقی

ساختند فکر می کنم

با ژست های روشنفکرمآبانه

با لبخندی دروغین و با چشم های از حدقه در

 آمده که امروز باید به مانکن های خیابان های

آلوده، آزادی فروخت

و فردا برای حساب های بانک های بی مروت

که پول از سر و کولشان بالا می رود

در سواحل زیبای زاغه نشین های در به در پایکوبی کرد

نفسم می گیرد

سرم درد می کند

و سقف بیمارستان گویی اژدهایی دهن باز کرده

با طعنه به من می خندد

قطره های اشکم را پاک می کنم

به خودم می خندم و با حسرت می گویم:

آن روزها اگر عاشق می شدیم، عاشق می شدیم!

نوشته شده توسط احمد فیاض در دوشنبه 27 شهریور1385
لينك مطلب

 

كاش ماشين زندگي، دنده عقب داشت!
خيال ناشناسي به زور وارد تخيلات آشنايم شد.
در بورس بي تعادل، سهامداران تلوتلو مي خورند.
بيكار بود، ولي مدعي شد كه فكرش در دو شيفت كار مي كند.
صندلي هاي مذاكره براي صلح، بلند و كوتاه بود.
از ترس جنگ، گنجشكها هم به لانه هاي سيماني پناه بردند.
هر كس زيباترين شكل هنرش را با بيان انديشه اش نشان مي دهد.
با اخلاق سگي كه داشت، گربه ها هم از او مي ترسيدند!
تصميم داشت چهره چروكيده اش را با اتو صاف كند!
1حراج زندگي يعني اعتياد.
ستاره هاي حسود پشت سرماه صفحه گذاشتند!
اي كاش تير نگاه يار، مشقي بود!؟

   نخ سيگار، سرنخ مريضي اش بود. 
صداي پايش، وقتي داشت مي رفت، بهترين صدايي بود كه از او شنيده بودم. 
هزار پا كفاش را از ورشكستگي نجات داد. 
جمجمه اش گفت: من اين جا مغزي نمي بينم كه از آن مراقبت كنم. تكليفم را معلوم كنيد. 
مشكل بزرگ بشريت اين است كه به جاي اين كه به گل آب بدهد، دسته گل به آب مي دهد. 
عقربه ها پس از دوازده ساعت تكاپو به سر جاي اول خودشان برگشتند. 
با انرژي برق، روحش را به آسمان فرستاد. 
سپيدترين جامه اي كه در تمام عمرش پوشيد، كفنش بود. 
مهم نيست گلي كه به محبوب خود مي دهيد، مصنوعي باشد يا واقعي. مهم اين است كه محبت شما واقعي باشد
.


 
مقامهاي يك موزه در اسكاتلند اعلام كرده اند ماهي قرمزي كه در اين موزه نگهداري مي شده، مورد عمل



جراحي قرار گرفته است. دليل انجام عمل جراحي روي اين ماهي آن بوده كه بازديدكنندگان از موزه گفته بودند اين ماهي زشت به نظر مي آيد. اين ماهي كه در استخر موزه سلطنتي اسكاتلند در شهر ادينبورگ زندگي مي كند، كيستي بالاي يكي از چشمانش داشت و همين مسأله باعث اعتراض تعدادي از بازديدكنندگان از موزه شده بود و اين افراد معترض بودند كه اين ماهي خيلي زشت است. به همين خاطر، مقامهاي اداره كننده موزه ادينبورگ ماهي خود را به دست جراح سپردند و كيست بالاي چشم اين ماهي برداشته شد. سخنگوي موزه در گفت و گو با خبرگزاري فرانس پرس گفته است كه اينك ماهي جراحي شده به استخر خود بازگشته و بسيار شاد به نظر مي آيد.

 بقیه ادامه مطلب رو کلیک کنید

ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمد فیاض در پنجشنبه 23 شهریور1385
لينك مطلب

 

جریان فمینیستی نضج گرفته در دهه اخیر ایران، حاصل نواندیشی دینی است. در ایران عمدتا به دو دلیل جریان فمینیستی در دهه ی گذشته قوت گرفته است: اولا به خاطر بافت دینی و مذهبی کشور، ثانیا به خاطر اینکه حکومت در ایران حکومتی دینی است. جریان فمینیسم ایرانی که برگرفته از حرکات فمینیستی غرب است به طیفی از زنان ایرانی که به نوعی برای تغییر و بهبود شرایط زنان تلاش می کنند، اطلاق می شود. در این طیف گروههای گوناگونی وجود دارند که به تفکیک عبارتند از:

 

منبع عکس

دوستان عزیز لطفا نظرخودتون رو برام بفرسیتد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمد فیاض در دوشنبه 20 شهریور1385
لينك مطلب

 
در سالمرگ جلال آل احمد ؛ مردي كه زندگي را مي نوشت

جلال آل احمد نويسنده است يا سياستمدار؟! مرگ مشكوكش در اسالم مازندران، زندگي كوتاه ولي پرهياهويش در دهه 30 و 40 شمسي، سفرهاي متعددش به اروپا و برخي كشورهاي عربي، تمام اينها از جلال آل احمد شخصيتي چند وجهي مي سازد. اوج پختگي انديشه و قلم آل احمد در اواخر دهه 30 و ابتداي دهه چهل بود.


كودتاي انگليسي- آمريكايي 28 مرداد، باعث يأس و دلسردي روشنفكران كشور گرديده و عده زيادي به خدمت دستگاه شاه و به اصطلاح؛ خودفروشي سياسي و فرهنگي افتاده بودند. پس از شكست جريان نهضت ملي و برقراري استبداد خشك نظامي، آل احمد به فعاليتهاي ادبي خود سمتي ديگر مي بخشد.
وي در لفاف استعاره و نماد، وضعيت ايران پس از كودتا را به نقد مي كشد و به دستگاه سركوبگر مي تازد. آنچه نوشته هاي آل احمد را در اين دوره- بين سالهاي 35 تا 40 شمسي- از ساير همگنانش متمايز مي كند، قلم تيز و نثر عصبي، تلگرافي و بدون حشو و زوايد اوست.
شماري از منتقدان آثار آل احمد، نوشته هاي اين دوره را داراي نوعي شعار زدگي، سياست زدگي و تاريخ مصرف دار مي خوانند. ولي خوب كه نظر كنيم، نوشته هاي آل احمد هرگز از بار زيبايي شناسانه هنري خالي نبوده است. به عنوان نمونه، داستانهايي چون «نفرين زمين»، «سرگذشت كندوها» و «سه تار»، داستانهايي با وجوه نمادين ولي داراي پيكره اي روايي و نثري پالوده و هدفمند هستند.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمد فیاض در دوشنبه 20 شهریور1385
لينك مطلب

شهر آرزو

بى‏گمان خواهد آمد

در صبح يك آدينه!

سوار بر سمند سپيده با رايت آفتاب بر دوش،

تا به اهتزاز درآورد آن را بر بلنداى گنبد گيتى!

او مى‏آيد

تا با آذرخش ذوالفقارش

سينه شب را بشكافد!

و خورشيد خدا را نمايان سازد!

او مى‏آيد

زيباتر از هزار نگار و خوبتر از صد هزار بهار!

او مى‏آيد و از بادهاى خزانى، انتقام همه لاله‏هاى پرپر را مى‏گيرد!

همان بهارى كه لاله‏ها به احترام او برخاسته‏اند

و آن نگارى كه، نرگسها نگران مقدم اويند.

شاهدى كه شقايقها آينه افروز نگاهش هستند و چشمه‏ها به دنبال او جارى مى‏گردند.

و مردى كه پيشاپيش مشرق آفتاب بهاريست و بوى خدا از ردايش جارى است.

مردى كه بوى سحر، صفاى سپيده ، صداقت آينه، مهربانى مهر، لطافت نسيم، نازكى گل، پاكى شبنم، تلاوت رود، غوغاى صبح، ترنم باران، زلالى چشمه‏ساران، روح توفان، شكوه آسمان، صلابت كوهستان، هيبت آتشفشان، آرامش صحرا، عمق دريا و وسعت هستى با اوست. او خواهد آمد و شهرى خواهد ساخت;

به زيبايى بهشت، به وسعت تاريخ در گستره هستى.

شهرى خرم، شهرى آباد، شهرى خالى از بيداد و بهشتى تهى از جور شداد.

شهرى مملو از گل و گياه و لبريز از نور و آب، شهرى پر از پرنده و شكوفه و شقايق، شهرى لبالب از شهد و شور و شيدايى و سرشار از هلهله و شادى.

او خواهد آمد و شهرى خواهد ساخت كه در رؤيا نمى‏آيد و در خيال نمى‏گنجد.

همان شهر آرزوها شهر آينه‏ها، شهر آبيها، شهر هميشه بهار،

شهرى كه آفتابش هميشه لبخند مى‏زند.

شهرى كه آسمانش سبز است، دريايش سبز است، صحرايش سبز است، و دلهاى مردمش نيز سبز است.

شهرى كه درختانش سبزند و هيچ گاه رخت عزا نمى‏پوشند.

شهرى كه مرغانش، نوحه نمى‏خوانند، بادها مرثيه نمى‏سرايند، درياها موسيقى آرامش‏بخش، پخش مى‏كنند و ماهيها آواز آزادى سر مى‏دهند.

شهرى كه قناريهايش در قفس نمى‏خوانند، دل گنجشكانش نمى‏لرزد، قوهايش در خلوت نمى‏ميرند، پرستوهايش مهاجرت نمى‏كنند و از سقف ايوانهايش هميشه چلچله مى‏چكد.

ادامه در ادامه ص!!


عیدانه

 البته باید ببخشید اما حوصله هم خوب چیزیه! صبر کنید تا تصاویر بالا بیاد.
تااون موقع روی این کلیک کنید:
 
 
 عكس برگزيده سال 2004

xggx.JPG. عكس برگزيده سال 2004
hdfdfdf.JPG
عكس برگزيده سال 2004
vbxcvxc.JPG
 عكس برگزيده سال 2004
hdfhdfhd.JPG
 
 عكس برگزيده سال 2004
fgnfgfg.JPG
 عكس برگزيده سال 2004
 
hjjfg.JPG



ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمد فیاض در پنجشنبه 16 شهریور1385
لينك مطلب

 
این هم دل نوشته ای از خودم به مناسبت میلاد باسعادت منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) که تقدیم تمامی عاشقانش می گردد. چاپ شده در روزنامه قدس۱۱/۳/۸۵
 

                                

 

يا اباصالح المهدي(عج)! اي فرزند دخت پيامبر اعظم!

قلبم كويري و وجودم صحرايي گشته است!! و من ... !! معترفم كه بهار ماديات، سبزي شهوات، برق سكه ها و بازار معاملات و... دلم را بياباني نموده! و غريق شنهاي روان معصيت و ناسپاسي ام!!

اي باران رحمت من!! ... من باراني نيم!  اما شدت عطش و خشكي معنويتم  در گرماي خشك و سوزان باديه، مرا به تمناي بارش باران وا مي دارد!!

....گر چه تشنه ام و خشك!!  اما هنوز به صداي آشناي ريزش باران اميد بسته ام!!

... گرچه انتظار باران در اين شوره زار تفتيده، حكايت« الاانتظار اشد الموت) است اما تبار منتظران آموخته اند كه«ما رأيت الا جميلا»!!

و من از تبار منتظرانم!! آنگاه كه در عصر آدينه، زمزمه «سمات» و دعاي «عهدت» را با بغضي فروخفته همراه با حسرت و آهِ فراق سر مي دهم، باور مي نمايم كه هامونِ وجودم در صف انتظارباران، نگاه به آسمان دوخته است!! و من مشعوف از اين كه قلب كويري ام هنوز در عصر جمعه مي گيرد! آنهم در عصر آشفته بازاري كه دل بعضي ها نمي گيرد و نسيان، تمامي وجودشان را فرا گرفته است.!

هان اي تمام خلايق هستي!! نگار باراني من، زاده پيامبر رحمت(ص) است! او وارث سكوت علي است! او يادگار شجاعت و نجابت حسن است! او منتقم خون خداست! او بغض سرخ فاطمه است! او تجلي محض«رضا»ست!

او يوسف زهرا(عج)است!!

 

اي سايبان دل سوخته من! اي آرامش بيابان وجودم! اي «نضره الايام!» تو طروات و شادابي زماني! و سرسبزي دوباره تاريخ كويرقلبم! صحراي وجودم تنها در سايه حضور تو بهاري مي شود!! و بهار تو، روح مسيحايي زندگي است و آب زلال حيات و شراب ناب بهشتي كه آدمي را زنده و سرمست مي سازد!

                    

تمامي هستي بي حضور تو، كوير برهوتي بيش نيست! پس اي مولا!! سرسبزي اين كوير را با حضور خويش تضمين بفرما!!

اي گل غايب!!

صحراي سوخته دلم را تو باغستان كن!! باغي از گل نرگس!! گلزاري از گل ياس!! گل آذيني از گل محمدي!! گل خانه اي از شقايق!!

«آللهم ارني الطلعه الرشيده و الغره الحميده»

التماس دعا 

 

متاسفانه بعضی از دوستان  با تعریف و تمجیدهای عده ای اغواگر و شیاد و شیطان صفت خیلی زود دچار بحران هویت شده و با الفاظ و القاب شعاری همان سودجویان چنان از خود بیخود شده و مستانه قلم فرسایی می کنند که گویی در این کشور هفتاد میلیونی  تنها آنان به وقایع پیرامون خود بدون توجه به بایدها و نبایدها، اهمیت می دهند. ولو اینکه در پناه همان شخصیت اکتسابی دروغین و تحمیلی دیگران دچار عوام زدگی نوین، زرد اندیشی، ابتذال هنری و نوشتاری و... روی آورند که در سن و سال عهد شباب میل به کسب قدرت و اشتهار ولو با فروختن و از دست دادن خیلی از چیزها امری بدیهی و معمولی است. یادم است که در زمان فوت اکبر محمدی و شایعه به زیر آب رفتن پاسارگاد این افراد انگشت شمار علیرغم توجه اکثریت ملت ما اعم ازخودی و غیرخودی به ماجرای لبنان با هوچی نگری و جنجال آفرینی در این دو مورد متن ها خلق نمودند و مرثیه ها آفریدند و عده ای از فرط هیجان نام وبلاگ خود را تغییر به اسم محمدی دادند که بعدا متوجه شدند کسی در کشور ما اکبر محمدی را اصلا نمی شناسد! حال بماند که واژه ی مقدس شهید نیز در این بازی کثیف آنها مورد هجمه قرار گرفت(با پوزش از تمامی شهدای گرانقدر)

من در اون موقع جواب لازم رو برای اکبر محمدی دادم که در ارشیو وبلاگم موجود است. اما بشنوید از تازه ترین اخبار از ماجرای پاسارگارد! البته اگر منهم با القابی نظیر ایراندخت وکورش کبیر و.... مورد خطاب قرار بگیرم شاید چشم بر واقعیتهای ملموس و راستین جامعه و کشورم گذاشته و با دشمنان این مرز و بوم همسرایی کنم!!

--------------------------------------------------------

 

در حوالي امروز- طي يكي دو روز اخير اگر سري به ايميلهاي شخصي تان زده باشيد، خواهيد ديد متن و عكسهايي با مضمون آب گرفتگي پاسارگاد برايتان ارسال شده است.




اين عكسها از طريق نامه هاي الكترونيكي با سرعت در شبكه جهاني در حال دريافت و ارسال است و تاكنون براي صدها نفر اين سؤال را به وجود آورده كه آيا حقيقتاً اثر ثبت شده كشورمان در حافظه ميراث جهاني به اين گونه دچار آب گرفتگي شده است.به اين بهانه طي گفتگويي با مدير داخلي بنياد پژوهشي پارسه پاسارگاد از وي موضوع را جويا شديم.




«مازيار كاظمي» گفت: طي چند ماه گذشته خبرهايي مبني بر آبگيري سد «سيوند» در نزديكي اين محوطه تاريخي به گوش مي رسد، اما بايد بگويم جايي كه قرار است آبگيري شود حدود 26 كيلومتر با اين مكان فاصله دارد و ارتفاع سطح آب هم تقريباً 9 متر زير سر آرامگاه كوروش است. وي با تكذيب هرگونه آب گرفتگي در اين محوطه تاريخي گفت: من دقيقاً نمي دانم اين اخبار و عكسها از كجا آمده اند. مدير داخلي بنياد پژوهشي پارسه پاسارگاد گفت: وظيفه داريم از اين اثر به عنوان يك پروژه ملي ياد كنيم و آن را حفظ كنيم. وي افزود مجموعه پاسارگاد نسبت به سالهاي گذشته خيلي مورد توجه قرار گرفته و آرامگاه كوروش در حال مرمت و بازسازي است و آبراههاي كاخ اختصاصي هم در حال مرمت است. وي اضافه كرد: همچنين مرمتهاي تل تخت مورد توجه قرار گرفته و ما در حال حاضر مشغول رسيدگي به كل مجموعه هستيم. ضمن اينكه كارهاي تحقيقاتي موزه پاسارگاد هم به پايان رسيده است.
كاظمي گفت: در مورد آبگيري سايت پاسارگاد بايد بگوي