در گذر عارفانه عصر انتظار، هر گاه كه عرصه را بر خود تنگ يافته و در كوران شدايد و مصائب مي رفتيم تا قافيه را ببازيم؛ دست ها را به وسعت دلهاي منتظر بر آستان دوست دراز كرده و ابتدا فرج مولايمان را طلب نموديم! و سپس... .
آنروزها در تهاجم شوم دشمنان،دستهايمان را به گستردگي جهان انتظار، بلند كرده و گفتيم: «اللهم عجل لوليك الفرج! اللهم النصر الموحدين علي القوم الكافرين!». و دقايقي بعد سپاه شكست خورده خصم راهي دوزخ شد.
وقتي خود را در محاصره اقتصادي معاندان نظام اسلامي ديديم، دستانمان را به عظمت قلبهاي شكسته منتظر گشوديم و گفتيم: «العجل! العجل! يا رزاق!». و پس از آن وفور نعمت خداوندي بر ما باريدن گرفت.
هنگامي كه از بهبودي و سلامت بيماران لاعلاج، نااميد گشته، دست بر دعا برداشته و زمزمه كرديم: «سلام علي آل ياسين! اللهم اشفع كل مرضانا!». و دقايقي بعد شفاي بيماران، هديه خوب خدا شد.
آن هنگام كه باران، قطرات رحمتش را از ما دريغ كرد و خشكسالي ميهمان سفره هاي ما شد، به پهنه آسمان انتظار دستان را گشوده و ابتدا گفتيم: خدايا! در فرج مولايمان تعجيل بفرما!! و بارالها! حال باران را بر ما ارزاني ده!. و لحظاتي چند ترنم بارش، شادي بخش وجودمان شد.
اي يوسف دلها! تاريخ ادبيات انتظار، شاهد استجابات حاجاتي است كه در آن ذكر فرج شما، مقدم بر دعاهايمان بود.
پس در آدينه ديگر، ندبه اي ديگر را تلاوت مي كنيم با مقدمه دعاي فرج شما!. و در طلب پايان انتظار، دستان گشاده را به درازاي تاريخ غيبتت بر درگاه دوست بلند كرده و مي گوييم: بار الها! فرج مولايمان را برسان!. شايد جمعه ديگر بيايي!
احمد فياض
توضیح:راستش این دل نوشته زمانی در ذهنم جرقه زد که به اتفاق خانواده در وسط هفته رفتیم توت خورون! جای همه خالی! چند تا عکس هم گرفته که برای دهان آب افتادن بعضی ها در ادامه مطلب می گذارم و توصیه می کنم حتما تصاویر رو ببینید و لذت ببرید!!
در روزگاري نه چندان دور و در همين نزديكي هاي شهر، دره اي خوش آب و هوا وجود داشت. دره اي زيبا با دهكده اي زيباتر! هر شامگاه وقتي خورشيد حرير زردش را رفته رفته جمع مي كرد، ميدانگاه ده پاتوق كشاورزاني مي شد كه مي آمدند تا خستگي يك روز پر تلاش را از تن به در كنند. چپق ها در حالي يكي يكي دود مي شد كه رودخانه رساتر از روز سمفوني محزوني مي نواخت! و در اين ميان ريش سفيدان كه هزاران خاطره تلخ و شيرين را در سير اين موسيقي تجربه كرده، تعمداً استكانهاي چاي را بر نعلبكي مي سابيد تا شايد آن سمفوني مغموم را نشنوند! تلخ و شيرين روزگار براي آنها تمامي نداشت. طعم تلخ چاي تنها قهوه خانه ده نيز با آن سمفوني همراه مي شد و كامشان را تلخ تر از هميشه مي كرد. لاجرم باز هم تكرار مكررات!
اين بار قصه گوي سپيد موي، از افسانه يك روستايي گفت. گفت تا شايد سمفوني تلخ رود، خسته از هجاي موسيقايي اش سكوت پيشه كند.
به ياد مي آورم دوراني كه گرگها از هر كوي و برزني روانه دره شده بودند. هر روز و شب تعدادي از احشام ما طعمه گرگها قرار مي گرفت و ترس و دلهره بر روستا مستولي شده بود ! غروب به بعد، كسي جرأت خروج از كلبه را نداشت. آخه اينجا شده بود گرگ دره!
در همين ايام، شير علي پا به عرصه حيات دهكده گذاشت. وقتي او به دنيا آمد، قنداقش را از پوست خشك شده دهان شير گذر داده تا شايد بر حسب سنتهاي ديرينه ده، شكارچي ماهري شود. با اين شرايط شير علي به عهد شباب رسيد و اوضاع زمانه رو به تغيير نهاد. صبح و شام، صداي شليك سنگهاي زوبندش كه در دره مي پيچيد مايه آرامش اهالي شده بود. مي دانستند كه گرگي بر زمين افتاده و لحظاتي بعد بر كول شيرعلي در همين ميدانگاه نقش بر زمين مي گشت.
گرگها رفتند!اما...
پيرمرد آهي كشيد! و در حالي كه دهانش از حرارت بيان خشك شده بود، قورت و قورت چاي تازه اش را سر كشيد و ادامه داد... تازه گرگها رفته بودند كه گرگهايي در لباس آدم به دره حمله ور شدند. طعمه آنها نه احشام و گله و رمه، بلكه زمينهاي حاصلخيز روستا بود كه مورد طمع چپاولشان قرار گرفته بود. اسارت طبيعت، رهاورد شوم آن گروه بود. نه! اسارت شيرعلي و علي ها!! جوانترها كه شيرعلي را به خوبي به ياد مي آوردند، سكوت پيشه كرده اما كوچكترها پرسيدند: پس شيرعلي كجاست؟!
شيرعلي اولين كسي بود كه طعمه گرگهاي زمين خوار سودجود شد. او هويتش را فروخت! او كه بارها از اسب افتاده بود اين بار از اصل افتاد! شيرعلي زمينهايش را فروخت و رفت! بسياري نيز به تبعيت از او باغهاي خود را فروختند و عازم شهر شدند. چيق هايشان مبدل به پيپ و سيگارهاي خارجي گران قيمت شد. نسكافه، نوشيدني مورد علاقه آنها شد! مركبشان اتومبيلهاي پر زرق و برق مدرن امروزي شد و ساكن دخمه هاي تنگ و تاريكي به نام آپارتمان شدند.
اما بازي سرنوشت به گونه اي تلخ برايش رقم خورده تا او هميشه در حال فرار باشد! نه از گرگهاي دره و نه از گرگهاي زمين خوار، بلكه او از خويشتن خويش فرار مي كرد! او حسرت آزادي درختان توت را بر دل دارد! او دلتنگ چشمه ها و جويبارهاي زلال و روان شده است! او خجالت زده اسارت سبزه و گلهاي وحشي و باغها و چشمه ها و رودخانه و... شده كه به ارزاني تقديم آن سودجويان نامشروع كرده است.
دلش براي سرود حماسي رودخانه تنگ شده است. همان رودي كه اكنون سمفوني مرگ را منفعلانه مي نوازد تا بلكه صداي قطع درختان و تخريب باغها و ساخت و سازهاي ويلايي به گوش نرسد!!!
ادامه مطلب



