تبليغاتX
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء
صفحه نخست
ایمیل مدیر
خنده نمکین خدا/یوسف زهراء

 
آلاچیق وبلاگی یک فوتبالیست متعلق به دوست خوبم جناب یونس مسعودی بازیکن و کاپیتان تیم فوتبال پیام افتتاح شد
 
 
* دو مطلب زیر در روزنامه قدس ۵ شنبه ۲۶/۲/۸۷ یکی در ص آخر و دیگر نیز در ص خراسان امروز قدس درج شده است
حرفهای انتظار:ندایی دیگر!
قلم بر مي دارم تا واژه هاي سبز انتظار را به رشته تحرير درآورم، اما چه بنويسم كه قلم شكسته من از وصف مولاي غايبم قاصر است. گل واژه «وعجل في فرج مولانا» بر لبانم مي نشيند و سپس مي گويم: خدايا! مي خواهم براي گمگشته يعقوبيان زمان بنويسم!. و اندكي بعد قلم با هجوم سبز كلمات نگارش را آغاز مي كند.
در گذر عارفانه عصر انتظار، هر گاه كه عرصه را بر خود تنگ يافته و در كوران شدايد و مصائب مي رفتيم تا قافيه را ببازيم؛ دست ها را به وسعت دلهاي منتظر بر آستان دوست دراز كرده و ابتدا فرج مولايمان را طلب نموديم! و سپس... .
آنروزها در تهاجم شوم دشمنان،دستهايمان را به گستردگي جهان انتظار، بلند كرده و گفتيم: «اللهم عجل لوليك الفرج! اللهم النصر الموحدين علي القوم الكافرين!». و دقايقي بعد سپاه شكست خورده خصم راهي دوزخ شد.
وقتي خود را در محاصره اقتصادي معاندان نظام اسلامي ديديم، دستانمان را به عظمت قلبهاي شكسته منتظر گشوديم و گفتيم: «العجل! العجل! يا رزاق!». و پس از آن وفور نعمت خداوندي بر ما باريدن گرفت.
هنگامي كه از بهبودي و سلامت بيماران لاعلاج، نااميد گشته، دست بر دعا برداشته و زمزمه كرديم: «سلام علي آل ياسين! اللهم اشفع كل مرضانا!». و دقايقي بعد شفاي بيماران، هديه خوب خدا شد.
آن هنگام كه باران، قطرات رحمتش را از ما دريغ كرد و خشكسالي ميهمان سفره هاي ما شد، به پهنه آسمان انتظار دستان را گشوده و ابتدا گفتيم: خدايا! در فرج مولايمان تعجيل بفرما!! و بارالها! حال باران را بر ما ارزاني ده!. و لحظاتي چند ترنم بارش، شادي بخش وجودمان شد.
اي يوسف دلها! تاريخ ادبيات انتظار، شاهد استجابات حاجاتي است كه در آن ذكر فرج شما، مقدم بر دعاهايمان بود.
پس در آدينه ديگر، ندبه اي ديگر را تلاوت مي كنيم با مقدمه دعاي فرج شما!. و در طلب پايان انتظار، دستان گشاده را به درازاي تاريخ غيبتت بر درگاه دوست بلند كرده و مي گوييم: بار الها! فرج مولايمان را برسان!. شايد جمعه ديگر بيايي!

احمد فياض

سمفوني مرگ در رودخانه روستا درج در روزنامه قدس ۲۶/۲/۸۷
توضیح:راستش این دل نوشته زمانی در ذهنم جرقه زد که به اتفاق خانواده در وسط هفته رفتیم توت خورون! جای همه خالی! چند تا عکس هم گرفته که برای دهان آب افتادن بعضی ها در ادامه مطلب می گذارم و توصیه می کنم حتما تصاویر رو ببینید و لذت ببرید!!
* احمد فياض
در روزگاري نه چندان دور و در همين نزديكي هاي شهر، دره اي خوش آب و هوا وجود داشت. دره اي زيبا با دهكده اي زيباتر! هر شامگاه وقتي خورشيد حرير زردش را رفته رفته جمع مي كرد، ميدانگاه ده پاتوق كشاورزاني مي شد كه مي آمدند تا خستگي يك روز پر تلاش را از تن به در كنند. چپق ها در حالي يكي يكي دود مي شد كه رودخانه رساتر از روز سمفوني محزوني مي نواخت! و در اين ميان ريش سفيدان كه هزاران خاطره تلخ و شيرين را در سير اين موسيقي تجربه كرده، تعمداً استكانهاي چاي را بر نعلبكي مي سابيد تا شايد آن سمفوني مغموم را نشنوند! تلخ و شيرين روزگار براي آنها تمامي نداشت. طعم تلخ چاي تنها قهوه خانه ده نيز با آن سمفوني همراه مي شد و كامشان را تلخ تر از هميشه مي كرد. لاجرم باز هم تكرار مكررات!
اين بار قصه گوي سپيد موي، از افسانه يك روستايي گفت. گفت تا شايد سمفوني تلخ رود، خسته از هجاي موسيقايي اش سكوت پيشه كند.
به ياد مي آورم دوراني كه گرگها از هر كوي و برزني روانه دره شده بودند. هر روز و شب تعدادي از احشام ما طعمه گرگها قرار مي گرفت و ترس و دلهره بر روستا مستولي شده بود ! غروب به بعد، كسي جرأت خروج از كلبه را نداشت. آخه اينجا شده بود گرگ دره!
در همين ايام، شير علي پا به عرصه حيات دهكده گذاشت. وقتي او به دنيا آمد، قنداقش را از پوست خشك شده دهان شير گذر داده تا شايد بر حسب سنتهاي ديرينه ده، شكارچي ماهري شود. با اين شرايط شير علي به عهد شباب رسيد و اوضاع زمانه رو به تغيير نهاد. صبح و شام، صداي شليك سنگهاي زوبندش كه در دره مي پيچيد مايه آرامش اهالي شده بود. مي دانستند كه گرگي بر زمين افتاده و لحظاتي بعد بر كول شيرعلي در همين ميدانگاه نقش بر زمين مي گشت.
گرگها رفتند!اما...
پيرمرد آهي كشيد! و در حالي كه دهانش از حرارت بيان خشك شده بود، قورت و قورت چاي تازه اش را سر كشيد و ادامه داد... تازه گرگها رفته بودند كه گرگهايي در لباس آدم به دره حمله ور شدند. طعمه آنها نه احشام و گله و رمه، بلكه زمينهاي حاصلخيز روستا بود كه مورد طمع چپاولشان قرار گرفته بود. اسارت طبيعت، رهاورد شوم آن گروه بود. نه! اسارت شيرعلي و علي ها!! جوانترها كه شيرعلي را به خوبي به ياد مي آوردند، سكوت پيشه كرده اما كوچكترها پرسيدند: پس شيرعلي كجاست؟!
شيرعلي اولين كسي بود كه طعمه گرگهاي زمين خوار سودجود شد. او هويتش را فروخت! او كه بارها از اسب افتاده بود اين بار از اصل افتاد! شيرعلي زمينهايش را فروخت و رفت! بسياري نيز به تبعيت از او باغهاي خود را فروختند و عازم شهر شدند. چيق هايشان مبدل به پيپ و سيگارهاي خارجي گران قيمت شد. نسكافه، نوشيدني مورد علاقه آنها شد! مركبشان اتومبيلهاي پر زرق و برق مدرن امروزي شد و ساكن دخمه هاي تنگ و تاريكي به نام آپارتمان شدند.
اما بازي سرنوشت به گونه اي تلخ برايش رقم خورده تا او هميشه در حال فرار باشد! نه از گرگهاي دره و نه از گرگهاي زمين خوار، بلكه او از خويشتن خويش فرار مي كرد! او حسرت آزادي درختان توت را بر دل دارد! او دلتنگ چشمه ها و جويبارهاي زلال و روان شده است! او خجالت زده اسارت سبزه و گلهاي وحشي و باغها و چشمه ها و رودخانه و... شده كه به ارزاني تقديم آن سودجويان نامشروع كرده است.
دلش براي سرود حماسي رودخانه تنگ شده است. همان رودي كه اكنون سمفوني مرگ را منفعلانه مي نوازد تا بلكه صداي قطع درختان و تخريب باغها و ساخت و سازهاي ويلايي به گوش نرسد!!!


ادامه مطلب
نوشته شده توسط احمد فیاض در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387
لينك مطلب

 
این مطلب با کمی تلخیص و بدون تصاویر در روزنامه قدس ۱۹/۲/۸۶(۵ شنبه) درج شده است
احمد فیاض

برای ورود به مطلب نقل خاطره ای خواندنی از حجت الاسلام ذوالنور، مسئول ستاد نمایندگی ولی فقیه در سپاه خالی از لطف نیست. ایشان می گویند:«روزی در محضر مقام معظم رهبری بودم که فرمودند:من در زمان جنگ همیشه با لباس نظامی در جبهه ها حاضر می شدم. اما تردید داشتم که آیا مصلحت همین است که من لباس پیغمبر(ص) را کنار بگذارم و این لباس نظامی را بپوشم یا با همان لباس روحانیت در جبهه ها حضور پیدا کنم؟!. در روزی که برای دادن گزارش مستقیما از فرودگاه به جماران رفته، امام(ره) در پشت پنجره ایستاده بودند. من مشغول باز کردن بند پوتین ها شدم و این کار مدتی بطول انجامید. حضرت امام(ره) همچنان ایستاده، با دقت مرا نگاه می کردند. وارد اتاق شدم و دست امام را بوسیدم که ایشان دستی بر شانه من زدند و فرمودند: زمانی پوشیدن لباس سربازی در عرف ما خلاف مروت بود، ولی الان می بینم برازنده شماست!!. با این کلام دلربای امام(ره)، تردید از دلم بیرون رفت و همیشه از پوشیدن لباس نظامی لذت می بردم!».(1)

###########

لباس(یونیفرم) نظامی گری به ویژه در میهن عزیزمان که یادآور 8 سال دفاع مقدس و سند جاودانه ای از جانفشانی ها، رشادتها، شهادتها، جانبازی ها و ایثارگری های بیشماری است، همیشه مورد احترام و تکریم اقشار جامعه بوده است. اگر این لباس،  سبز جامه ی  رهروان راه حسین(ع) یعنی پاسداران انقلاب اسلامی که بارها مقام معظم رهبری نیز آن را بر تن نموده؛ باشد  از قداست و معنویت و ارزش مضاعفی  برخوردار می گردد و حفظ و صیانت از آن رسالت همگانی را می طلبد. متاسفانه از ابتدای سال جاری در یکی از مناطق شهری  مشهد (بلوار وکیل آباد و بلوار آزادی) دیده می شود که اغلب کارگران حفظ و نگهداری فضای سبز وابسته به یکی از مناطق شهرداری مشهد  اقدام به پوشیدن لباس فرم سپاه در هنگام ساعات موظفی خود نموده  و  به انجام امور محوله می پردازند. تداوم و استمرار چنین منشی می تواند در دراز مدت مورد سوء استفاده دشمنان درونی و بیرونی قرار گیرد و جایگاه و شان این نهاد مردمی را تضعیف نماید.  بنظر می رسد توزیع  این البسه نیز بتازگی صورت پذیرفته و طراوت و نو بودن آن محسوس می باشد. این در حالیست که کارگران شریف و زحمت کش شهرداری دارای لباس های سازمانی و تعریف شده شغل خود می باشند و معلوم نیست چرا و به چه علت ضمن عدم پوشیدن و استفاده از لباس سازمانی خود، این جامه ی مقدس را بر تن کرده اند. لباس هایی که همیشه با رویت آن شهدای والامقامی نظیر کاوه، برونسی، نظرنژاد، رفیعی، فرومندی و سایر شهدای سپاه خطه خورشید در اذهان تجلی می یابد نباید اینگونه مورد خدشه و آسیب فرهنگی قرار گیرد. لباس سبز پاسداری، قطره ای از دریای فضیلتهای سپاه می باشد که گرچه بخشی از هویت آنان را به معرض نمایش می گذارد اما خود عین دریاست!. این لباس یادآوری «عهد شهامت ها تا شهادت ها» است. این پوشش تنها زیبنده ی سبزجامگانی است که در میادین ملی و فراملی، عشق و ایمان و آگاهی و مجاهدت برای سربلندکردن کشور و ملت نه تنها در عرصه های نظامی بلکه در سایر عرصه ها را به منصه ی ظهور رسانیده اند.

لذا ضروریست نظر به جایگاه رفیع و روحانی دلاور مردان سپاه هر چه سریعتر با دخالت و نظارت فرماندهان محترم سپاه استان، توسط مسئولین شهرداری نسبت به جمع آوری لباس های فرم اقدام لازم صورت گیرد و تذکرات جدی نیز به خاطیان امر داده شود تا در آینده شاهد چنین سهل انگاری ها و غفلتهایی نباشیم.

1- منبع:پایگاه اطلاع رسانی حوزه علمیه قم

والسلام

احمد فیاض

نوشته شده توسط احمد فیاض در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387
لينك مطلب

 
جهت خرید آخرین نوشتار شاعره ی متعهد سرکار خانم نغمه مستشار نظامی با عنوان هزار و چهارصد و بیست سال پس از تو در نمایشگاه کتاب به انتشارات آرام دل روبروی غرفه انتشارات آستان قدس مراجعه نمایید

نشانی فروشگاه :
‌تهران – میدان انقلاب – ابتدای خیابان کارگر جنوبی – کوچه شهدای ژاندارمری – پاساژ کتابفروشان کوثر – انتشارات آرام دل
تلفاکس : 66971697

ابتدا مطلبی تقدیم به تمامی معلمان ساعی و کوشا و متعهد میهن عزیزمان و البته ضمن تبریکات فراوان!
درج در روزنامه قدس شنبه۱۴/۲/۸۷ ص اجتماعی
 
* خانم معلم به كلاس آمد!
احمد فياض

چند روز قبل وقتي دخترم را غرق تفكر و كمي نگران يافتم، علت را جويا شدم.
گفت: «امروز خانم معلم ما در كلاس درس حضور نداشت!» با شوخي به وي گفتم «شما كه از اين موضوع بايد خوشحال و شادمان باشي!».
پاسخ داد: نه پدر! چند روز قبل براي اولين بار گريه خانم رو در كلاس درس ديدم. مادر خانم معلم از ابتداي سال بيمار و در بيمارستان بستري مي باشد. آن روز وقتي عده اي از هم كلاسي هايم از جمله خودم! توجهي به تدريس وي نداشته و نمرات بعضي ها هم خراب شده بود و از طرفي بي توجه به احوال دروني اش شرارت مي كرديم، ناگهان بغض معلمم تركيد و زد زير گريه!!. معلم با صداي حزين و چشماني اشكبار رو به ما كرد و گفت: «من الان بايد براي مراقبت و بذل توجه به مادر در بيمارستان باشم اما به خاطر شما و به دليل تقويت دروس تحصيلي تان و با توجه به در پيش بودن امتحانات و پايان سال تحصيلي از مادرم گذشته و در كلاس درس حضور مي يابم. مرخصي نگرفتم تا به درس هاي شما لطمه و آسيب وارد نشود آن وقت شما ...!».
... دخترم با حياي معصومانه و شرمندگي دروني اش افزود: «پدر! نگرانم! هم براي خانم معلم و هم براي مادرش! خانم معلم از همه ما دانش آموزان التماس دعاي خير و طلب شفاي عاجل مادر مريضش را داشت!».

مطلب دوم در حوزه حمل و نقل
درج در کیهان مورخه ۸/۲/۷۸ ص شهرستانها که طبق معمول مزاحم جناب دژاکام عزیز شدم
 
ضرورت همكاري همه جانبه در طرحهاي صلواتي


نويسنده: مشهد- احمد فياض

آخرين پنجشنبه دهه بزرگداشت فجر انقلاب و مراسم غبارروبي مزار شهداء در بهشت رضا(ع) پايان يافته بود. در حالي اندك اندك خورشيد رهسپار تاريكي ها! مي شد، پيرمردي فرتوت و خسته نزد مسئولي از مديران تاكسيراني مشهد مستقر در محل مي آيد. وي با تندي صادقانه خود مي گويد: «كجاست تاكسي صلواتي شما؟!». پاسخ مي شنود: «پدرجان! زمان اجراي طرح تمام و تاكسي نداريم. همه با مسافران عازم شهر شده اند!». اين پاسخ براي پيرمرد نه لازم و نه كافي است! با عصبانيت مي گويد: «من جهت غبارروبي مزار شهداء آمده و اينك تاكسي مي خواهم! آنهم از نوع صلواتي!». بيسيم به صدا درمي آيد: «لطفا يك تاكسي به بهشت رضا(ع)، قطعه شهداء اعزام فرماييد!». و لحظاتي بعد با درايت و خونگرمي آن مدير، آخرين مسافر نيز در راستاي اجراي طرح صلواتي تاكسي در آن روز خاص روانه شهر مي شود. اين خاطره شيرين از زبان مسئولي دلسوز دستمايه گزارشي با محوريت «تاكسي هاي صلواتي» مي گردد.
    ¤ ¤ ¤
    ايستگاه صلواتي يا همان پذيرايي هاي صلواتي، سنت حسنه و ميراث ماندگاري از فضاي جبهه هاي 8 سال دفاع مقدس است. اين سنت ارزشمند پس از دفاع مقدس با شيوه ها و روشهاي متنوع ديگري اعمال و تاكنون نيز استمرار دارد. از جمله طرح هاي صلواتي كه در هياهوي روزمرگي ماشيني ما آنچنان به چشم نيامده تاكسي هاي صلواتي (اعم از تاكسي رسمي و موقت) را مي توان نام برد كه در اين ايام خاص و به همت مسئولان  تاكسيراني مشهد و ستاد مسافربرهاي شخصي؛ با مشاركت خودجوش تاكسيرانان مشهدي به منصه ظهور رسيده است. به جرات مي توان بيان كرد با توجه به بافت مذهبي و زيارتي مشهدالرضا(ع)، طرح تاكسي هاي صلواتي تنها در اين شهر اجرا و گزارشاتي از شهرهاي ديگر مشاهده نمي شود.
    بنا به گزارشات ارائه شده توسط مسئولان تاكسيراني مشهد و دست اندركاران ستاد مسافربرهاي شخصي از زمان تاسيس ستاد تاكنون در 4 نوبت و با مشاركت بيش از 4000 تاكسيران خير، طرح صلواتي به مرحله اجرا درآمده است. آخرين نمونه از اين طرح را مي توان به حضور تقريبي 350 دستگاه تاكسي صلواتي در روز اول سال و همزمان با حضور ميليوني زائران و مجاوران بارگاه ملكوتي حضرت رضا(ع) جهت استماع سخنان مقام معظم رهبري (دامت بركاته) ياد كرد كه به امر جابجايي مشتاقان امامت و ولايت پرداختند. در نيمه دوم سال 1386 نيز بنا بر آمار وارده در سه نوبت اين طرح به مرحله اجرا درآمد كه با استقبال فراوان شهروندان مواجه شده است. از جمله در دهه بزرگداشت فجر انقلاب و غبارروبي مزار شهداء با مشاركت 380 دستگاه، تاسوعا و عاشوراي حسيني(ع) با حضور تقريبي 1000 دستگاه و نهايتا در سالروز شهادت حضرت ثامن الائمه(ع) با ساماندهي 2000 دستگاه تاكسي صلواتي طرح اجرا شد. با توجه به مسدود شدن چهار ميدان اصلي منتهي به حرم مطهر در روزهاي خاص طبيعتا افراد مسن، بيمار، معلولين، كودكان و... با مشقت و سختي خود را به بارگاه ملكوتي امام رضا(ع) مي رسانند كه به همين دليل لزوم اجراي طرح و تداوم آن البته با مشاركت پليس راهور و ساير مسئولين شهري امري اجتناب ناپذير به نظر مي رسد. از جمله موانع اجراي كار بنا به گفته مسئولان تاكسيراني مشهد سياستهاي اعمال شده توسط پليس راهور است كه بعضا اجازه تردد به خودروهاي عمومي را جز موارد اورژانسي نمي دهد و مشكلاتي را در روند طرح سبب مي شود.
    پيشنهاد مي شود با همياري پليس راهور مشهد، شهرداري منطقه ثامن و ساير مديران شهري در ايام خاص ضمن اختصاص مقداري از فضاي حوزه تردد خياباني به اين امر موجب رضايت شهروندان و زائران و خشنودي و اميدبخشي هزاران تاكسيران خير را فراهم كنند. وانگهي اين طرح مبتكرانه مي تواند سرلوحه و تجربه مفيدي براي ساير سازمانهاي تاكسيراني كشور قرار گيرد. بجاست از بانيان و دست اندركاران اين طرح در سازمان تاكسيراني مشهد و ستاد ساماندهي مسافربرهاي شخصي تقدير و تشكر كرده و خسته نباشيد عرض كرد.
    اجركم عندالله
    

مطلب سوم درج در روزنامه قدس ۴/۲/۸۷به اين ميگن وجدان كاري!

همه چيز از نامه شگفت انگيز شهروندي كه با عنوان يكي از مسافران دايمي ميدان تقي آباد (دكتر شريعتي) به نگارش درآمده، آغاز شد. شهروندي وظيفه دان كه در گذران روزمرگي ها و شايد هم هجوم مشغله هاي مادي و اقتصادي عصر نانو، بخوبي با رسالت و حقوق شهروندي اش آشنا و آگاه است.
«سلام! نمي دونم اسم كار شما چيه؟ يا توي كدوم دسته رده بندي ميشه؟!. ولي مي دونم كه عنوان و اسم شغلها به هيچ عنوان نمي تونه نشون دهنده ميزان اهميت اونها باشه!. اصلاً اهميت نداره كه آدمها در مورد عنوان شغلي انسانها چي فكر مي كنن! مهم اينكه آدم از كارش لذت ببره و اون رو به بهترين نحو ممكن انجام بده، دقيقاً همون كاري كه شما انجام مي ديد!!. نمي دونم چرا ولي ما هميشه خودمون رو دست كم مي گيريم و مي گيم (ايراني جماعت هيچ وقت كار خودش رو درست انجام نمي دهد).
شايد اين حرف در مورد خيلي از افراد صدق كنه، اما هميشه آدمهايي وجود دارن كه كارشون رو حتي بيشتر از اون چيزي كه مقرر شده بهتر انجام مي دهند.»
اينها عين بخشهاي اوليه نامه است كه از اعماق دل شهروند قدرشناس مشهدي برخاسته و بر دل هر خواننده اي مي نشيند. مي پرسيد حالا مخاطب نامه كيست؟! استاد دانشگاه، هنرمند، پزشك و جراح، مدير، مسؤول، عجله نفرماييد و همراه باشيد.
«واقعيتش اينكه هر وقت به سمت ميدان تقي آباد (دكتر شريعتي) بخصوص ساعت 8 شب به بعد، حركت مي كنم به ياد يك نفر مي افتم كه با اكثر افراد اين جامعه متفاوت است!. وقتي مي بيني واسه نظم و ترتيب دادن تاكسيهاي تقي آباد اين طور تلاش مي كنه، بالا ميره، پايين مياد، سوت ميزنه، با همه كل كل مي كنه، سر راننده ها داد مي زنه و كلاً اينقدر عالي كار مي كنه كه آدم فكر مي كنه مجري يك طرح بزرگ است. و دقيقاً نكته اساسي اينجاست. جدي گرفتن و علاقه داشتن به كار. همون چيزي كه من هر وقت به ميدان تقي آباد مي رسم، مي بينم و ياد مي گيرم!!».
«محمد» با يونيفرم زرد رنگ و كلاهي باز هم زردرنگ و سوتي كه در دستانش خودنمايي مي نمايد، دفترچه جريمه اي نيز نه متعلق به پليس راهور، بلكه از سوي سازمان تاكسيراني همراه دارد كه با اعمال قانون، تاكسيرانان متخلف احتمالي را جريمه مي نمايد. او متصدي كنترل و هدايت و نظم بخشي به تاكسيهاي عبوري و همچنين شهروندان است و بزرگترين دغدغه اش نماندن مسافري در سرماي زمستان و گرماي تابستان است.
او به سهم خود نقش غيرقابل كتماني در گسترش فرهنگ ترافيك شهر دارد و از مسافران مصرانه تقاضا مي نمايد تا فقط در ايستگاه سوار تاكسي شده و آنان را از سوار شدن بر خودروهاي عبوري نهي مي كند. شلوغي محور فوق آن چنان است كه در طول روز بندرت فرصت استراحت و تجديد قوا برايش حاصل مي شود و در واقع مانند يك مدير، اما فارغ از ديسيپلين هاي پشت ميزي، اعمال مديريت مي كند.
خيلي از شهروندان مشهدي او را مي شناسند و بارها شاهد زحمات و بذل تلاش و كوشش وي بوده اند. فردي مسؤوليت پذير، داراي وجدان كاري همراه با انضباط اجتماعي و تعصب شغلي، مي پرسم آيا از شغلت راضي هستي؟ مي گويد: «آري!». از متن نامه سؤال مي كنم و مي افزايد: «حدود يك ماه قبل از عيد فردي اين نامه رو به من داد كه همان جا تحويل نماينده بازرسي تاكسيراني مستقر در محل دادم». مي پرسم: «تعجب نكردي كه در اين هياهوي زندگي ماشيني شخصي اين قدر متعهدانه قدردان زحمات تو باشد؟».
مي گويد: «... راستش من هم تعجب كردم، اما خوشحالم و براي همين نيز از شغلم راضي ام. هر چند با سابقه شغلي 5 سال، بيمه ندارم اما خب! با حقوق ماهي 250 هزار تومان مثل ساير مردم گذران زندگي مي نمايم.
احمد فياض
نوشته شده توسط احمد فیاض در شنبه 14 اردیبهشت1387
لينك مطلب

 
مبارزه با زمين خواري مصوبه فراموش شده سفر هيأت دولت
درج در روزنامه قدس یکشنبه ۱/۲/۸۷
اينجا مشهدالرضا(ع) همان ارض طوس بهشتي است كه اينك در چنگال نامشروع عده اي زمين خوار كه با بهره گيري از ضعف قوانين مربوط به زمين و مسكن و نبود نظارت دستگاه هاي دولتي به پديده زمين خواري دامن زده، گرفتار شده است.
اكنون مشهد مقدس در پي گسترش پديده زمين خواري و تصرف اراضي ملي و تغيير كاربري زمينهاي كشاورزي در ييلاقات و نقاط مجاور كلان شهر خود با معضلات و سختي هاي بي شماري دست و پنجه نرم مي كند. پديده مرسوم به زمين خواري در مشهد آن چنان گسترده و پيچيده و مافياگونه رقم مي خورد كه مي توانست در سفر اخير هيأت دولت و رياست جمهوري به عنوان سوژه اي ملي مورد چالش و ارزيابي قرار گيرد و با تصويب مصوباتي ويژه به مبارزه و مقابله با اين پديده شوم پرداخت و تحفه ارزشمند دولتيان براي اهالي مشهد لقب گيرد.
اين در حالي است كه باوجود نگراني و درخواستهاي مكرر مجاوران بارگاه ملكوتي حضرت ثامن الائمه(ع) در پي سكوت معني دار متوليان و مديران شهري و استاني هيچ گونه بحث و يا اقدام قاطعي در اين زمينه به عمل نيامد و در بين مصوبات 200 گانه هيأت دولت كوچكترين بودجه و يا مصوبه اي مبني بر قلع و قمع پديده زمين خواري و يا سندي مبني بر مبارزه با آن ملاحظه نمي شود.
جداي از گسترش افقي و ناموزون شهر كه بيشتر در مناطق حاشيه نظير جاده قديم قوچان، جاده كلات نادر، انتهاي سيدي و ساير مناطق محروم كه به صورت غيرقانوني و در پي سودجويي عده اي دلال مشاهده مي شود، اين پديده به زمينهاي كشاورزي و ييلاقي اطراف مشهد نيز تسري يافته است و باغداران و روستاييان با فروش زمينهاي خود و در اختيار گذاردن به عده اي مفسد اقتصادي ضربات و لطمات جبران ناپذيري را به حقوق شهروندي ساير مجاوران و زايران وارد مي سازند.
«حق دسترسي عمومي» از مهمترين حقوق شهروندي است كه بشدت از اين رهگذر آسيب مي بيند. به بيان ساده حق دسترسي عمومي، ما را محق مي سازد كه به راهپيمايي و كوهپيمايي در كوه ها و جنگل ها، اسكي در جنگل ها و دوچرخه سواري و اسب سواري در جاده ها و مسيرهاي روستايي و التذاذ از ديگر مظاهر طبيعت بهشتي مشهد و حومه بپردازيم. اما اينك در پي هجوم زمين خواران و انحصارطلبي آنها در زمينها و باغها و حتي اراضي حاشيه رودها و رود دره ها كه ملي مي باشد، اين حق ضايع و تباه شده است.
حق دسترسي عمومي شهروندان مشهدي و زايران گرامي با تخريب اكوسيستم منطقه اي و محيط زيست، ساخت و سازهاي غيرمجاز، ظهور قارچ گونه ويلاها و رستورانهاي خدماتي و ديگر اصناف كه بدون ضابطه و حساب و كتابي سربرآورده دچار خدشه شده است.
تغيير نگرش روستاييان و باغداران كه فروش اراضي خود را اينك فضيلت و ارزش مي دانند، از راهكارهاي عملي و علمي مبارزه با اين پديده شوم مي باشد كه بايد در شوراي گسترش فرهنگ شهر مورد نقد و بررسي قرار گيرد.
همان باغداران و روستايياني كه پس از فروش زمينهاي كشاورزي و مزروعي خود دچار صدمات و لطمات روحي و معنوي و مادي فراواني شده و برحسب بادآورده را باد مي برد خود نيز به بيماري مفاسد اقتصادي مبتلا مي شوند؛ زيرا ثانيه اي بعد از فروش، همان زمين را تنها با قيمتي چند برابر مي توان خريداري نمايند!
پيامدهاي منفي پديده زمين خواري آن چنان گسترده و فراوان است كه قبلاً و به صورت مستمر توسط نشريات به آن پرداخته شده است. نهايتاً به مسؤولان تأكيد مي شود تنها در لفظ و يا شرايط رسانه اي نبايد دم از تعابير قشنگي چون «مشهد شهر بهشت» زد، بلكه تمامي مديران ارشد كشوري، استاني و شهري بايد نگرشي مناسب نسبت به مشهد مقدس داشته و با رويكردي فراملي به حل و فصل معضل زمين خواري بپردازند.
احمد فياض

فقر غذا، از گوجه تا همه چيز
درج در روزنامه قدس مورخه ۲۸/۱/۸۷
طنزي كه در گفتگوي تلفني يك شنونده جوان و نه مسن !با راديو مبني بر استفاده از گوجه فرنگي در توليدات غذايي خانوار به صورت چاي نپتوني مطرح شد، حكايت از تداوم و كمبود اين محصول غذايي در سبد غذايي خانوار دارد. در حالي كه تداوم گرانيهاي موجود در محصولاتي نظير گوشت قرمز و گوشت سفيد موجب فقر محصولات غذايي مذكور در سبد غذايي شده، گراني بيش از حد محصولاتي نظير گوجه فرنگي بشدت نارضايتي شهروندان مشهدي بويژه اقشار كم درآمد و ضعيف را فراهم آورده است. با تداوم گراني اين محصول تهيه غذاهاي ساده نيز از سفره محرومان و عموم شهروندان آن هم در روزهاي پاياني فروردين برچيده شده است. قيمت بي سابقه گوجه فرنگي در سطح شهر مشهد از كيلويي هزار تا دو هزار تومان متغير است. حتي در ميدان شهدا نيز گوجه فرنگي با قيمت كيلويي 1200 تومان عرضه مي شود. قيمت گوجه فرنگي در بهمن 86 كيلويي  600 تومان بوده كه پس از آن و در هنگام تعطيلات نوروزي با افزايش سرسام آوري تا 2300 تومان نيز در مناطق اعيان نشين مشهد به فروش رفته است.
اما توجيه مدير كل دفتر سبزي و صيفي جات نيز در نوع خود شنيدني و جالب است و در واقع عذر بدتر از گناه محسوب مي شود. نامبرده در مصاحبه اي با خبرگزاري فارس گرانيهاي موجود را به خاطر تعطيلات نوروزي و كاهش حمل و نقل عنوان مي نمايد. وي كه در اولين روزهاي پس از تعطيلات نوروزي مصاحبه مي كرد، اظهار اميدواري نمود كه با شروع كارها و حمل و نقل مساعد و عرضه گوجه فرنگي بوشهر روند كاهش قيمت را داشته باشيم. اما در حالي كه اندك اندك قدم در دومين ماه سال مي گذاريم نه تنها كاهش قيمت، بلكه بعضاً نيز با افزايش قيمت گوجه مواجه مي باشيم. از سويي همان گونه كه با ذخيره سازي و توزيع مناسب ميوه هايي نظير نارنگي، سيب و پرتقال در تعطيلات نوروزي تجربه موفقي را سپري كرده، لذا به نظر مي رسد عدم پيش بيني كاستي هاي حمل و نقل و انبارسازي نامناسب، توجيه غيرمنطقي به نظر آيد. آنچه كه در كلام شهروندان شنيده مي شود، بيانگر دستهاي دلالاني است كه مافياگونه با افزايش قيمت اين محصول به سودهاي هنگفت و بادآورده اي دست يافته و گرنه قطعاً مسؤولان شهري در هر نقطه از كشور پيش از تعطيلات نوروزي بايد همسو با ساير محصولات اقدام به پيش بيني و ذخيره سازي كرده و در غير اين صورت اشتباه بزرگي مرتكب شده و بايد پاسخگوي افكار عمومي باشند.
البته اين جدا از گرانيهاي ساير اقلام مصرفي خانوار است كه كمر محرومان، كارگران و كارمندان مشهدي را شكسته و آن خود حديث ديگري مي باشد.
احمد فياض


حرفهاي انتظار ؛ روزگار رهايي
درج در روزنامه قدس ۲۲/۱/۸۷
سحر نزديك در تداوم است و منتظران طلوعت به قنوت نشسته اند؛ و به قامت رعنايت ركوع مي برند!
جاي پاي تو، سجده گاه خستگاني است كه هزار ركعت نياز، نذر ناز نگاه تو مي كنند!
روزگار هنوز گرفتار خشم خداوند است! و اين قهر، تاريخ را در شب فراق تو به انتظار صبح حضورت نشانده است.
يا موعود !تا سپيده دم فرج چند نافله باقي است؟
كي مي شود كه موذن به «تكبيرة الاحرامي» جهان را به تماشاي صبح، صدا زند؟
تا كي در آينه هاي عمر، با دست هاي بلند «ندبه» تو را التماس كنيم و تو نيايي؟!
بشريت فرسوده فراق توست؛ منتظر است تا به پيشگاه مقدس تو دو ركعت نماز بگزارد.
ركعتي به ظهور و ركعتي به حضور!و آن هنگام است كه طعم «روزگار رهايي» را خواهيم چشيد ...

* احمد فياض
نوشته شده توسط احمد فیاض در یکشنبه 1 اردیبهشت1387
لينك مطلب


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • پست الکترونيک
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • درباره وبلاگ
  • وقتی آدم توی سن 37 سالگی بازنشسته یک ارگان مقدس بشه با کلی انرژی طبیعتا نوشته هایش سر از خیلی جاها درمیاره!. خیلی جاها که نه البته! چرا اون ور آب رو تماشا می کنید؟! باور کنید خودی هستیم! روزنامه قدس بیشترین ضربه و آسیب رو از نوشتجات من می خوره و همیشه صبوری دوستان روزنامه قدس رو تحسین می کنم!. گهگاهی هم کیهان و سایر سایت های خبری اعم از ایرنا و رجانیوز و الف و..... هم از ترکش نوشتاری من مصون نبوده و ....
    خب! حالا بگید خبرنگاری و نویسندگی آزاد! هرچی می خواین بگین! می نویسم چون نمی خواهم در دنیای پس از بازنشستگی فسیل شوم. آنهم در عهدی که فسیلزدگان مدرن، چون کبک زمستانی سر بر برف فرو برده و بدنبال فسیلهایی می گردند که زمانی مارک مدرنیزه بر پیشانی آنها خودنمایی می کرد.
    احمد فیاض/ متولد 1350 با تنها داراییهای حیاتش همسر و سه دختری که مایه ی رحمت و برکت زندگی اش می باشند در این کلبه ی وبلاگی منتظر قدوم سبز و مبارک شماست و البته پذیرای نقد وپیشنهادات گهربار شما!
  • آرشیو موضوعی
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

  • آمارسایت
  • »افراد آنلاين:
    »تعداد بازديدها:
    »کاربر: Admin


    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati




    کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

    All Rights Reserved 2008-2010 © by rahill20.blogfa.com

    Design This Web By Noleek ™ @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM